
وقتی که دیگر رفت به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم
وقتی او تمام شدم من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
تنها زندگی کردن ![]()
و تنها مردن
اسمان را در یاب
![]()
![]()
تا ادم ها واسه بدست اوردنت مثل موج دست و پا بزنن
جایی که راه نیست خدا راه می گشاید
.تمام موفقیت های عظیم برپایه یک شکست بنا شده است
.کلام توعصای معجزه گر توست سرشاراز سحر و اقتدار
.ترس توست که شیر را درنده می کند
.ایمانی که دل و جرات نیاورد ایمان نیست
.زندگی یک آیینه است و ما در دیگران بازتاب چهره خود را می بینیم
.تنها آن چیزی را به خود جذب می کنید که بی نهایت به آن می اندیشید
.شخص عادی تقریبا همه چیز را محال می پندارد
.کاری هست که جز تو هیچ کس قادر به انجامش نیست
.انسان یک هستی معنوی است وتنش درمنتهای کمال آفریده شده
.هرگز کسی را از الهام قلبی اش منصرف نکنید
.امید با مرگ هم به گور نمیرود
.سعادتمند کسی است که به مشکلات و مصائب زندگی لبخند بزند
استعداد در فضای آرام رشد میکند و شخصیت در جریان کامل زندگی
یک زندگی بلا استفاده , یک مرگ زودرس است
به محض این که به خودت اعتماد کنی , خواهی فهمید چگونه زندگی کنی
رفتار یک انسان , آیینه است که او چهره خود را در آن نشان میدهد
رویاهای کوچک را آرزو نکن , چون قدرتی برای تکان دادن قلب انسان ها ندارند
من معماری را موسیقی یخ زده می پندارم
اگر خدا مرا جور دیگری می خواست , جور دیگری خلق می کرد
هیچ چیز با ارزش تر از امروز نیست
فکر میکنم بهتر از کسانی هستم که سعی دارند مرا اصلاح کنند
انسان تنها مخلوقی است که نمی خواهد همانی باشد که هست
مساله مهم , دست بر نداشتن از پرسش نیست
آزادی چیزی نیست جز فرصتی برای بهتر شدن
عشق ما را میکشد تا دوباره حیاتمان بخشد
لبخند حتی زمانی که بر لبان یک مرده مینشیند , باز هم زیباست
فقط به ندای کودک درون خود گوش بسپار
که میتونم واسه وبم بگم ولی
حالا هرچی فکر میکنم چیزی به خاطرم نمییاد
![]()
![]()
حدس می زنم شبی مرا جواب میکنی
و قصر کوچک دل مرا خراب میکنی
سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای
ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی
من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم
و تو به نامدیگری مرا خطاب می کنی
چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی
هزار مرتبه مرا ز خجلت آب میکنی
به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام
تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی
و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت
که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی
آخرین نوشته ها
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست![]()
حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا
دارم به این بد قولیت دیریست عادت میکنم
چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
تقدیر ویران میکند من هم مرمت میکنم
در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین
من دارم از چشمان زیبایت شکایت میکنم
نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت
هر جای دنیاکه روم احساس غربت میکنم
برروی باغ شانه ات هروقت اندوهی نشست
درحمل بارغصه ات باشوق شرکت میکنم
یک شادی کوچک اگرازروی بام دل گذشت
هرچنداندک باشد آنراباتوقسمت میکنم
خسته شدی از شعر من زیبا اگربدشد ببخش
دلتنگ وعاشق هستم اما رفع زحمت میکنم
مهربونی میشه امید دل من خیلی کوچیکه دل تو مثل یه دریاست...
با نگاه گرم گیرات امیدم بسته به فرداست تو که ماه آسمونی...
میان شبای تارم مثل هدیه ای الهی که من زمینی دارم...
نگاهت کشتی عشق میره تا به ساحل یار کاش بمونیم تو کتابا...
مثل شیرین مثل فرهاد...
بازم عشق...!!!؟
عشق آتش است اگر نباشد خانه سرد و تاریک است اما اگر بیجا افتاد خانه و خانمان را میسوزاند. ****
عشق مانند جنگ است که آغاز کردن آن دشوار و پایان دادن آن دشوار است.
**********************************************************
عشق قویترین سپاه است زیرا در یک لحظه بر قلب و بر مغز و جسم حمله می کند.
************************************************************************
عشق عبارتست عکس العمل تمایلات ما که دیگر متعلق به شخص خود و مالک خود نباشیم.
*************************************************************
کسی که عشق می کارد اشک درو می کند.
************************************************************************
وقتی بخواهیم در مورد عشق منطقی فکر کنیم عشق واقعیت خود را از دست می دهد.
غزلی تا سحر گفتم و رفتم
سر کوی و برزن عشقم نشستم
سر روح شفق عاشقانه
گذشتم تا بشم آنچه که بودم
چیزی که دیگه از آن نبودم
ایامی گذشت و عشق من ماند
هم اکنون عشق من دلمو شکستی
نخواستی بشکنی عهدی که بستی
نسنجیده زدی روحمو شکستی
با بوسه ی تلخ جدایی مرگ
به باوررسید غنچه ی بی پر
نذاشتی که ترانه
بخونه عاشقانه
تا روزی که می مونه
عشق من جاودانه
اين چه درديست در ميان جمع بودن....
ولي در گوشه اي تنها نشستن...
براي ديگران چون کوه بودن...
ولي در چشم خود آرام شکستن....
براي هر لبي شعري سرودن...
ولي لبهاي خود همواره بستن...
به رسم دوستي دستي فشردن...
ولي با هر سخن قلبي شکستن...
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش...
ولي در بطن خود غوغانشستن ...
به غربت دوستان بر خاک سپردن...
ولي برق اميد به خانه بستن...


